خداحافظی
مثل خیلی های دیگه، منم از خداحافظی بیزارم.می ترسم از خداحافظی...شاید همیشه فکر می کنم:این آخرین خداحافظه...این آخرین کلامه...و از پس این خداحافظ سلامی نیست...دیداری نیست!
بارها گفتم خداحافظ و باز هم بارها گفتم سلام، اما هنوز این ترس از بین نرفته.هنوز به باور نرسیدم که از پس تلخ ترین خداحافظی ها می تونه سلام دوباره ای باشه!
سالهای زیادی گذشته از اولین باری که وقت خداحافظی گریه م گرفت و فهمیدم دلتنگی یعنی این!
نمی خوام زیادی سوزناکش کنم.راستشو بگم خیلی هم از اینکه که می خوام خداحافظی کنم ناراحت نیستم. تصمیم ،ناگهانی بود.یادداشتهای اخیرم رو که خوندم فهمیدم دیگه حرف تازه ای ندارم و نه حرف با ارزشی...تکراری شدم.اصلا روزی که خواستم وبلاگ داشته باشم احساس می کردم حرفام ارزش خونده شدن دارن.اما الان...نه!دیگه ارزش خوندن ندارن!
یک سال گذشته به اینجا احتیاج داشتم.روحم درمانده بود...شاید هنوزم هست اما اینجا دیگه براش مسکن قوی ای نیست.احتیاج به آرامبخش قوی تری داره!
شاید روزی تو دنیای حقیقی از کنار هم رد بشیم.امیدوارم به هم تنه نزنیم...روز های خوبی بود اینجا بودن و نوشتن...دوستهای خوبی هم بودین...البته بی تعارف که بگم می شه این:بعضی ها تا همیشه گوشه ای از ذهنم رو اشغال کردن و بعضی ها از همین حالا فراموش شدن!
آرزومند بهترین ها برای همه ی مردم دنیا
خداحافظ!
این روزها...
این روزها شدیدا می نویسم.بالاخره تصمیم جدی گرفتم که از یه جایی شروع کنم.این روزها به طور اتفاقی با چند تا وبلاگ آشنا شدم که همچین یه ذره تکونم داد!و باعث شد بالاخره دست به کار شم.
این روزها تو ولایت خوش آب و هوای ما(شمال) شدیدا بارندگیه و بدجوری احساسات آدم نم می گیره...(در مورد من نم گرفتن احساسات خیلی خوبه! اما در مورد بعضی ها یعنی کج خلقی و این حرفا...)
این روزها......................
هر لحظه برون کنم نفس را با آه
خشکیده جوانه ی نگاهم ناگاه
این قلب برای روح من سنگین است
ای کاش می انداختمش در دل چاه
*شعر از خودمه ها!!!!!!!!
چقدر؟
بارون می یاد.بارون...تند...بعد آروم...دوباره تند...حالا صدای رعد هم اضافه شد.یه رگبار تابستونی حسابی!
با خودم می گم چقدر وقت لازمه؟
چقدر طول می کشه تا همه چی خوب بشه،بهتر بشه،عالی بشه؟
گاهی وقتا به همه چی شک می کنم.اما باز نمی خوام قبول کنم.باز به خودم امید می دم که فقط یه کم زمان لازمه...حالا چقدر، فقط خدا می دونه!
*این که نمی تونم حرف دلمو راحت بزنم یکی از خصوصیات بد منه...حتی اینجا که کسی منو نمی شناسه!
نشستن بر لب جوی , یا همون تولدت مبارک!
به همین زودی یک سال گذشت...
سال گذشته تو همین ماه مرداد منتظر ورود دو تا مهمون بودیم.دو تا مهمون کوچولوی معصوم از یه دنیای دیگه.دو تا پسر کوچولو که هنوز نیومده سوژه ی تموم صحبتها و برنامه ریزی ها شده بودن!
حالا به همین زودی یک ساله شدن.(یعنی نیمه ی دوم مرداد یک ساله می شن).
اصلا چی می شه که بزرگ می شیم؟؟؟
نگاهشون که می کنم، اول حسرت می خورم و بعد افسوس به سراغم می یاد!
اول حسرت می خورم که ای کاش منم تو دنیای بی خبری و لحظه ای اونا زندگی می کردم.جایی که گذشته و آینده ای نداره...بعدشم به حال اوناافسوس می خورم که خیلی زود باید همه ی راههای دشواری رو که ما طی کردیم طی کنن.
**...نمی دونم، شاید زیادی قضیه رو سیاه کردم.براشون آرزوی خوشبختی دارم، از ته دل!
**کوچولو ها خواهر زاده و برادر زاده م هستن.
گم شدن
دیروز ، همینطور داشتم آسمون ریسمون می بافتم، یه هو این فکر از سرم گذشت که :«...از بیابون می ترسم.برای گم شدن جنگل رو ترجیح می دم.»
البته گم شدن به تنهایی خودش ناراحت کننده است.اما راستی انتخاب شما چیه؟بیابون یا جنگل؟
*این منم:
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
«محمد علی بهمنی»
*عید مبعث مبارک!ما هم فردا مثل خیلی ها عروسی داریم!
*همه می گن بی خیال شو.منم می گم انگار چاره ی دیگه ای نیست.........
........
برداشت کاملا آزاد!
خسته ام از این کویر این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط نا گزیر
(بخشی از شعر قیصر امین پور)
*خوشحالم که باز می نویسم......
بی تو مهتاب شبی باز ...
این روزها یه کمی خونه مون به هم ریخته بود.توی این شلوغی و به هم ریختگی یه هو یه چیزی پیدا کردم که چند سال پیش گم شده بود.البته اصلا دنبالش نگشته بودم چون کلاً فراموش شده بود و شاید اصلاً مهم نبود...
یه نایلکس بودکه وقتی محتویاتش رو بیرون آوردم توی دلم گفتم:وای فاطمه،بازم خاطرات فسیل!
یه سری برگه و دفترچه بود.کپی برگه انتخاب رشته دانشگاهم و برگه انتخاب رشته ای که گزینه ٢ برام انجام داده بود و پاسخ تشریحی کنکور تجربی ٨٢ و یه سری سؤال شیمی مربوط به کنکورهای گذشته( و توجه کنید که فقط شیمی ، رشته ای که بعداًرشته دانشگاهی م شد!)...و برگه ی A4 دستنویسی که توش انتخاب رشته ی مقدماتی رو انجام داده بودم...خلاصه گفتم که:خاطرات فسیل!
***نمی دونم چرا این روزاهمه چی دست به دست هم دادن تا مدام گذشته رو به خاطر من بیارن؟
***این کارت پستال هم مال همون سالهاست که خواهرم با خوش ذوقی توش نوشته بود:( از طرف رهگذر افغانی!!)
یه اتفاق کوچولو!
دیروز صبح یه اتفاق کوچولوی خوشایند افتاد.صبح زود رفته بودم بانک.وقتی داشتم برمی گشتم از دور مدیر مدرسه ی ابتدایی م رو دیدم که داره میاد.یه خانم واقعا مهربون بی نظیره!مدتهاست که ندیده بودمش.با خودم گفتم محاله منو بشناسه.همینطوری که داشتم فکر می کردم بهش سلام کنم یا نه دیدم داره لبخند می زنه.خلاصه رسیدیم به هم و سلام کردم.اون هم خیلی گرم جواب سلامو داد.اول فکر کردم همینطوری جوابمو داده،اما وقتی خودمو با فامیلی م معرفی کردم و اون اسم کوچیکمو گفت،کلی ذوق مرگ شدم!!!!!!از اینکه حتی اسم کوچیک منو یادش بود.....بعدش کلی خدا رو شکر کردم که به فکر خودم اعتماد نکردم و بهش سلام کردم!
خلاصه این اتفاق کوچیک سر صبحی حسابی حالمو جا آورد.حالا شاید به نظر شما زیادی گنده اش کردم ولی واسه من خیلی خوشایند بود!
***امروز اول خرداده.امتحانات دبیرستانی ها که شروع شده.امتحانات دانشگاه هم نزدیکه.هر چند که اینا دیگه برای من معنی نداره.از هر دوشون فرسنگها دورم..........
***چه حس فوق العاده ای داره وقتی از سر جلسه میای بیرون!
***من می خوام ادامه تحصیل بدم.یکی یه کم اراده داره به من قرض بده؟!

